معلم فیشنی

معلم فیشنی

من و خانمم فکر کردیم بالای اولاده ها سرمایه گذاری کنیم تا خوب درس بخوانند و تحصل بکنند. شاید کار مناسبی در اینده بیابند تا از خیرات سر آنها ما هم بالاخره شکم سیر نان بخوریم. شش اولاد با معاش دو مامور زندگی میکنند و خدارا شکر که خانه محقری از پدرم مانده بود که ما را از رنج کرایه نشینی خلاص کرد. هفته ها بود که به درس و تعلیم اولاده ها کم کم توجه میکردم. من از درس خواندن آنها راضی بودم اما آنها از تخصیص پولی ما راضی نبودند. 

دختر خورد من در صنف سوم بود و زنم شکایت میکرد که در درسها مشکل دارد باید بیشتر به او توجه کنم و اگر ممکن باشد روزی از نزدیک با معلم او ببینم. قبل از اینکه به مکتب بروم از دخترم پرسیدم معلمت چطو ست؟ گفت خوب فیشن میکنه. گفت خوب درس میته؟ گفت هر روز یک رقم بوت میپوشه. گفتم ده درسها کمکت میکنه؟ گفت بلی وقت درس ناخنهایشه برس میکنه. گفتم سوالاره جواب میته؟ گفته بلی هر شاگرده نام مانده و ده او نام صدا میکنه. گفتم حسابه چطو درس میته؟ گفت بلی سه تا چوری کلان ده یک دست و پنج تا خوردهم ده دیگه دستش اس. هر چه می پرسیدم ان را به فیشن معلم ارتباط میداد. تصمیم گرفتم حتما ای معلم فیشنی ره ببینم.

 

فردا با وجود اینکه در شعبه کار زیاد بود نرفتم و به سوی مکتب روان شدم. چوکیدار مکتب پرسید کجا میری؟ گفتم به اداره کار دارم. گفت همه جلسه دارن. گفتم خی امروز درس نیست. گفت بی جلسه هم درس نیست. گفتم یگان نفر خو ده اداره باشه که مره کمک بکنه. گفت گفتم که ده جلسه هستن. با هزار عذر و زاری پس از نیم ساعت داخل شدم. چنان سروصدا ده مکتب بود که گوشهاره کر میکرد از کسی پرسیدم تفریح اس؟ گفت نی ، وقت درس است ببی کل شاگردا ده صنف استن. گفتم خی ای غالمغال چیس؟ گفت معلما ده جلسه هستن. اداره مکتب را یافتم.  چپراسی پهلوی دروازه وقتی مره دید بدون معطلی گفت مدیر صایب ده وزارت رفته. گفتم سرمعلم صایب اس؟ گفت او نیز وزارت رفته. گفتم معلم صایب صنف سوم هسته؟ گفت او هم وزارت رفته. گفتم خی منتظر میمانم تا بیاین. گفت اینجه اجازه نیس. بیرون باش. یک و نیم ساعت منتظر ماندم کسی نیامد ناچار خانه رفتم.

 

فردا شعبه رفتم و از رییس اجازه گرفتم و دوباره مکتب رفتم. کارگر دهان دروازه گفت امروز عروسی بچه سر معلم صایب اس همه ده عروسی رفتند. گفتم عروسی خو شام اس. گفت بیادر جان یک هفته اس که همه معلما تیاری میگیرن و به بهانه جلسه و وزارت ده درس نمیاین. برو وقتیته ضایع نکو. گفتم خی سبا میایم. گفت بری ای که سرگردان نشی میگم که تا یک هفته دیگه به نام تخت جمعی و تبریکی نمیاین. هفته دیگه بیا. خیلی تشکر کردم که مره از سرگردانی نجات داد.

تصمیم گرفتم هفته دیگه بیایم. به رییسم گفتم معلم مصروف بود و دیده نتوانسم. شنبه آینده رفتم. چپراسی دهان مدیریت گفت باز آمدی؟ گفتم بلی. گفت مدیر صاحب نیست وزارت رفته. گفتم سرمعلم صاحب است؟ گفت امروز پایوازی دارن. گفتم معلم صاحب صنف سوم اس؟ گفت همه کاره پایوازی همی معلم صایب اس و یک هفته اس که نامده. گفتم خی سبا میایم. گفت بیادر جان آدم خوب مالوم میشی ای هفته هم خوده سرگردان نکو هفته دیگه بیا تا حساب عروسی و پایوازی هم خلاص شوه. سبا مدیر صاحب پایوازی داره دیگه سبا خیشانه سرمعلم صایب پس از او معلم صایب صنف سه و بعد از او... حرف او ره قطع کردم  درست اس هفته دیگه میایم.

 

با وجود این دو روز بعد باز رفتم. ده دروازه مکتب چوکیدار گفت بیادر جان اوناره که کار داری نیستن. هفته دیگه بیا. ده دل گفتم اینا اولاد وطنه چی وقت درس میتن. از اولادای ما چی جور میشه؟ جگرخون برامدم کارم نشد و در شعبه نیز غیر حاضر شدم. شام ده خانه غالمغال زنم برامد و مرا ملامت نمود. گفت هیچ کار از دستیت نمیایه یک معلمه دیده نتانستی. گفتم معلم غیر حاضر اس چطو ببینم. گفت از مه می شنوی دختر خوده ده مکتب خصوصی میمانیم. گفتم پولشه از کجا میکنی ده ای معاش شکم ما سیر نمیشه. ای کاره بکنیم خی دیگه چیزی نخوریم.

هفته بعد دوباره رفتم. نفر دهان دروازه چپ چپ ده سویم دید و گفت: بیادر جان خودیت خود ده قصه کار نیستی ماره از کار کشیدی. گفتم معلم صایبه کار دارم. گفت او معلم صایب تاحال نامده. اگه تا نه بجه نیایه دیگه نمیایه. عذر و زاری کردم و گفتم خی چی وقت او ره دیده میتانم؟ گفت دلم بریت میسوزه. مالوم میشه تو هم ده دولت کار میکنی. یک کار کو. ای مالوم صایب یک شنبه ها ده وزارت میره. دوشنبه ها معارف شهر میره.  دیگه روزها گاهی میایه گاهی نمیایه. سه شنبه بیا شاید بیایه.

روز سه شنبه شش صبح رفتم. چوکیدار مکتب گفت بسیار وقت آمدی. معلم صایب بعد از هفت و نیم میایه. گفتم تشکر خیر ببینی. هفت و نیم میایم. شروع به قدم زدن ده کوچه ها کردم تا وقته تیر کنم. کراچیها و ایس کریم فروشها ده طرف مکتب روان بودند تا به شاگردا سودا بفروشند. یکی از کراچیها به پایم خورد و به سوی مکتب رفت. در همین وقت کسی مره صدا زد وقتی به سوی او دیدم نشناختم. گفت برادر همی کراچی که کتیت تکر کد پتلونته پاره کد. دیدم پتلونم تا کمرم پاره شده. با این وضعیت نمیشد پس مکتب بروم. به خانه رفتم هر قدر پالیدم پتلون دیگه را نیافتم. از مادرم پرسیدم گفت کالاهاره ششتیم ده طناب اس. با وجود اینکه پتلون تر بود آن را پوشیدم و به سرعت به مکتب رفتم. ساعته دیدم هشت و نزده دقیقه بود. چوکیدار گفت کجا گم بودی معلم صایب همی چند دقیقه پیش با خواهر خوانده هایش پس رفت. به خود و به کراچی لعنت نمودم.

 

فردا دوباره رفتم چوکیدار دیگری بود مرا اجازه داد داخل شدم.  چپراسی دهان اداره گفت معین صایب ده وزارت خواسته بودن همه رفتن. گفتم ای چی قسم مکتب اس. اولاد مردمه چی وقت درس میتن. گفت بیادر مه ده سیاست میاست نمیفامم. کار حکومت اس. اینجه ایستاد نشو. غالمغال کدم کسی پیدا شد و پرسید چی گپ اس؟ مشکل خوده گفتم. گفت بیادر جان بعضی مالوما به بهانه وزارت و جلسه ده کار نمیاین و پشت کارای شخصی میرن. سبا بیا انشاالله کاریت میشه. مه هم مثل تو پشت معلم دخترم میگرذم و لی چند روز اس که پیدا نمیتانم.

 

شنبه دوباره رفتم. چوکیدار سابقه بود گفت داخل برو که مالوم صایب آمده. بسیار خوش شدم فکر کردم دنیا ره بریم داد. میخواستم روی اوره ماچ کنم که دروازه مکتب باز شد و موتری بیرون شد و از وسط مه و چوکیدار تیر شد. چوکیدار گفت ناوقت کدی همی موتر از مالوم صایب بود که رفت. فردا دوباره امدم چوکیدار گفت طالعمند هستی برو که مالوم صایب اس. ده اداره رفتم و معلم صایبه پرسان کردم گفتند ده صنف است. چپراسی صنفه نشان داد رفتم و تک تک زدم معلم صاحب برامد. گفتم مالموم صایب ای صنف شما هستین؟ میخواستم ده باره دخترم بعضی چیزاره پرسان کنم. گفت ببخشین معلم صاحب کار عاجل داشتن رفتن مه عوض شان امروز آمدم.  فردا به خیر بیایین حتما می بینین. تکسی گرفتم و خوده ده شعبه رساندم. چند دقیقه بعد مره ریس خواست. رفتم و سلام گفتم. ریس گفت غیرحاضریت زیاد شده. کارایت پس مانده مراجعین شکایت میکنن. دیروز از یکی دوستای معین صایب کارش نشد. زود برو کارشه خلاص کو. دیگه غیر حاضری نکنی. گفتم خی دگه سبا بری دو سات مره رخصت بتین. گفت نمیشه. عذر و زاری کردم دلش سوخت گفت فقط دو ساعت رخصت هستی. نمیخواهم سروصئای کسی بالا شوه.

 

روز دیگر دوباره مکتب رفتم. قبل از داخل شدن ده مکتب یک موتر لوکس با سه خانم قشنگ از دروازه مکتب برامد. چوکیدار گفت معلم صایب رفت. هر سه معلم دیروز قصه میکدن که فرنیچر نو آمده میرن می بینن.  تکسی گرفتم به شعبه رفتم. کار خوده ادامه دادم که خدمه آمد و گفت رییس صایب خواسته. وارخطا شدم و با ترس و لرز نزد رییس رفتم. عصبانی بود بدون حرفی دیگر گفت: کجا گم بودی امروز وزیر صایب مره ده گل صبح خواست و اخطار داد. کار پس مانده کلش از دست توست. مردم رفتن ده وزیر شکایت کدن البته کسی اوناره پیش وزیر نمیمانه اما وکیلاره گفتن. اونا ده وزیر گفتن و نام مره گرفتن. وزیر صایب مره اخطار داد. مه اخطار مخطار نمیتوم دیگه ده اینجه توره کار ندارم. 

خسته و کوفته و جگرخون خانه آمدم خوده بالای تخت انداختم و خوابم برد.

 

ساعت هفت بیدار شدم همه ده خانه بودند. به اتاق تلویزیون رفتم زنم آمد و در باره مکتب پرسان کرد. قصه چند روزه مکتب رفتن و اخطار رییس و امکان برطرفی خوده گفتم. او هم جگرخون شد و گفت بیخی از دیدن معلم صرف نظر کو. ای مملکت کارایش هم قسم اس. مره کمی دلداری داد و تلویزیونه روشن کد. یک میز گرد بود و چند نفر در باره معارف و تعلیم و تربیه حرف میزدند. یک خانم مقبول بسیار خوب گپ میزد. زنم به تعریف او شروع کد و گفت: ده ای مملکت آدمای لایق هم داریم. ایناره کار نمیتن. چی قسم آدماره اوردن وظیفه دادن. ببی چی خوب تحلیل میکنه. تعلیم و تربیه بدست همی نفر باید بتن. گفتم چی میگی مه یک ماه میشه میروم و یک معلمه دیده نمیتانم. هر روز غیر حاضر اس نمیفاموم اینا چی وقت اولادای ماره درس میتن. مادرم هم از آن خانم تعریفه شروع کد. گفت ای خانمه ببی چقه خوب گپ میزنه. مالوم میشه عمریشه ده معارف تیر کده. خدا میدانه چقه تجربه داشته باشه. اینه همی قسم معلماره باید ده کار بگیرن. ناچار من هم تایید نمودم و گفتم واقعا آدمای خوب و لایق هم داریم. باید ده معارف همیطو کسا کار بکنن. در همین وقت دختر خوردم داخل شد و طرف تلویزیون دید و به سوی همان خانم کارشناس اشاره کرد و به من گفت: پدر جان پدر جان اینه همی معلم مه اس. سی کو چیقه فیشنی اس.